چند مطلب جالب
iconبازدید: 108 views iconدسته: تفریحی, داستان های آموزنده و زیبا, مطالب جالب

یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب،

دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و

دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت:

- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟


ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در

گرفت و در هیاهوى رعدو برق، صدایى از عرش

اعلى بگوش رسید که میگفت:

- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟

مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان

گفت :

- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین

کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست

در این جاده رانندگى کنم !

از جانب خداى متعال ندا آمد که:

- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار

دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم

، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار

است؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم

ته ى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى

چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من

همه اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى

توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟

مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :

- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم !

میشود بمن بفهمانى که زنان چرا می گریند؟

میشود به من بفهمانى احساس درونى شان

چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه

مى توان زنان را خوشحال کرد؟

صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن

جاده اى را که خواستهاى، دو باندى باشد یا چهار

باندى ؟

************ ********* **

چه کشکی، چه پشمی

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی

تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که

ناگهان گردباد سختی در گرفت،

خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان

روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.

دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.

در حال مستاصل شد….

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:

ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین

بیایم.

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری

دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم

گرفت.

گفت:

ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من

بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را

صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای

خودم….

قدری پایین تر آمد.

وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:

ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟

آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و

پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی کمی پایین تر آمد گفت:

بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش

مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید

نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟

ما از هول خودمان یک غلطی کردیم

غلط زیادی که جریمه ندارد.

کتاب کوچه

احمد شاملو

************ ********* **

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز

گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد

می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من

دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد.

در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود

بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده

بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان

حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از

قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت

: منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر

است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد

ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده

بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و

دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد…  اما………گاو دم

نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به

آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ

وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که

همیشه اولین شانس را دریابی.


نوشین
۱۲-۱۷-۱۳۸۸

سلام داستانهای زیبایی نوشته بودید، ممنون

--------------------------------------------
icon ثبت نظر